قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3660
تاريخ الفي ( فارسى )
و جهازى كه لايق سلاطين باشد با خيل و حشم بسيار به سمرقند فرستاد . و چون خوارزمشاه باز به خوارزم آمد در مقام آن شد كه روزبهروز مرتبهء داماد را بلند كند و تركان خاتون در آن باب سعى بسيار داشت كه به يك ناگاه جمعى از محرمان دختر با مكتوبات او رسيده به عرض رسانيدند كه « سلطان عثمان از طريق اخلاص برگشته دختر گور خان را بر سر آن دختر آورده و به اين اكتفا نمىكند بلكه در مجلس شرب جبرا و قهرا ما را حاضر ساخته به انواع استهزا و مسخرگى پيش مىآيد و مرا خدمت دختر گور خان مىفرمايد . » القصّه دختر خوارزمشاه چيزى چند در باب استخفاف خود نوشته به عرض پدر رسانيد كه زياده بر آن تصوّر نتوانست كرد . سلطان محمّد خوارزمشاه باوجود آن حال تغافل نموده نمىخواست كه اين معنى ظهور پيدا كند ، كه متعاقب آن خبر رسيد اهالى سمرقند به اشارت سلطان عثمان اتفاق نموده جماعتى را كه در مصاحبت مهدعليا به طريق خدمتكارى رفته بودند همه را به قتل رسانيد و عنقريب است كه مهدعليا را نيز به اقبح وجهى ضايع خواهد كرد . خوارزمشاه چون اين حكايت شنيد حميت پادشاهانه ، او را اخذ بر انتقام داشت . بنابراين ، بىتوقّف عنان عزيمت به صوب سمرقند منعطف داشت ، و برادر سلطان عثمان را كه در خوارزم در ملازمت بود محبوس ساخته از روى استعجال تمام متوجّه سمرقند شد . سلطان عثمان چون از توجّه سلطان محمّد خوارزمشاه مضطرب و متحيّر ماند ، غير از استحكام حصار سمرقند چارهاى ديگر نديد . القصّه چون خوارزمشاه به سمرقند رسيد بناى جدال و قتال شده آنچه از دست ايشان مىآمد تقصير نكردند . امّا آخر الأمر اهل سمرقند عاجز آمدند و سپاه خوارزم كار به آنجا رسانيد كه قهرا و جبرا شهر را فتح كند كه سلطان عثمان شمشير و كفن در گردن كرده نزد سلطان محمّد خوارزمشاه آمد . سلطان محمّد حكم كرد كه اهالى سمرقند را قتلعام كردند كه قريب به ده هزار كس از آنها به قتل رسيدند [ 219 ب ] و سادات و علما و صلحا قرآن به دست گرفته به شفاعت آمدند . خوارزمشاه شفاعت ايشان را قبول كرده فرمود تا دست از قتل بازداشتند . بعد از آن فرمود تا سلطان عثمان را در حضور اشراف و اعيان سمرقند در مجلس حاضر كردند . خوارزمشاه روى به وى كرد و گفت : « اى بىحميت ! اگر استهزا با دختر من از رهگذر من بود ، آخر نه آن دختر منكوحه و جفت تو بود ؟ در مذهب رجوليت و مردى چگونه رخصت يافتى كه بر امثال آن حركات قبيحه نسبت به حرم خود اقدام مىنمودى ؟ آيا هيچ غيرت و حميت كه ساير الناس مىدارند ، قطع نظر از سلاطين ، نداشتى ؟ » سلطان عثمان سر خجالت پيش انداخته از جواب صواب عاجز آمد . ايستاده و غير از خموشى - كه جواب احمقان است - چاره نداشت . باوجود اين حال خوارزمشاه قصد كشتن